خرید بک لینک
بچه بودم و فیروز رو نشون میدادن. دخلک یا طیر الوروار رو میخوند. عاشق غنچه ی گوشه ی موهاش بودم. سیاه سفید بود..اما فکر میکردم باید این رنگی باشه..هر وقت به این گلها نگاه میکنم یاد اون می افتم که می خوند تو رو خدا ای فاخته..طرف محبوبم برو و خبرش رو برام بیار.. بچه بودم و فیروز رو نشون میدادن. دخلک یا طیر الوروار رو میخوند. عاشق غنچه ی گوشه ی موهاش بودم. سیاه سفید بود..اما فکر میکردم باید این رنگی باشه..هر وقت به این گلها نگاه میکنم یاد اون می افتم که می خوند تو رو خدا ای فاخته..طرف محبوبم برو و خبرش رو برام بیار..

برچسب: باران و گل,عکس باران و گل,باران کوثری و, فراهانی, نویسنده: رها میرزایی تاريخ: چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت: 11:24

فقط یک چیزی رو مطمئنم. دیگه نمی بخشم. بعد از اون عمل سختی که از سر گذروندم بعد از اون هشت ساعت تمام بیهوشی که ممکن بود به هوش نیام...چیزهایی در من عوض شده. روی شاد و زنده و شوخ و ..من سرجاشه. ..اما روی تنها و ترسیده و بی پناهم...روی سختی کشیده ی خسته ام هم هست..که نشونش نمیدمش اما خود همون رو، خودش رو به من نشون میده.خودم رو توی خوندن غرق میکنم..عصبانی یا حتی ناراحت نیستم حالا. فقط خیلی ساده نمیخوام ببخشمش. و نمی بخشمش. همین. تمام. کاش میتونستم باز بنویسم. میدونم برام بهتره. اما واقعا نمیتونم. واقعا نمیتونم بنویسم . دیگه.

برچسب: نمی بخشم تورا,نمی بخشم,نمی بخشمت اما فراموشت میکنم, نویسنده: رها میرزایی تاريخ: چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت: 11:24

بداخلاق بود. با بن حرفش شده بود. هر وقت با بن حرف شون می شه جو خونه متشنج می شه و حالم می گیره. دیگه توانی برای این چیزا در من نیست. در خانه و خانواده ای پر از تنش بزرگ شدم. سال های اول ازدواجم کم از سال های زندگی ام در خانه ی پدرم نداشت..بعدش فراز و نشیب روحیه و ..ماجراها که داشتیم..همه ی این ها از من آدم خسته ای ساخته. از دعوا و تنش و جنگ و کل کل و لج و لج بازی فراری. گاهی حس می کنم سلول های مغزم سوخته. فرسوده شده. برای همین گاهی ماتم می بره به جایی. فقط ساکتم. و پیله می کنه که چته. فکر کرده بودم شاید غذا خوشحالش کنه. این طور وقتا همه اش یاد مادرم می افتم و اون سه جمله ای که عین خنجر قلبم رو، دقیقا قلبم رو نشونه می رن، خاطراتم رو، وقتی یادم میادشون. می رفت نهضت، بابام خودخواه و خر بود، خوشحال بود اون، مدرسه جفت خونه اشون بود، منم کمکش می کردم..دبیرستانی بودم من و اون جوون بود هنوز.. من رو می برد تقلبی بدم به خودش و زن های تو کلاس..همه اش می خندیدیم. یه روز بابام اومد گفت دیگه نرو.. کتابا رو دستم فرستاد مدرسه. بردم دادم خانم شون..خانمه گفت زکیه؟ چرا نمیاد؟ باهوشه که..زود یاد می گیره.

برچسب: بغل کن خستگی هامو, نویسنده: رها میرزایی تاريخ: چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت: 11:24

میشل فوکو. به ذهنم رسید حالا. از خودم می پرسم میشل فوکو کیست و چه کرده و چه گفته؟ سال ها پیش در عنفوان جوانیِ بیهوده ام کسی به من گفته بود جزیره ی دیوانگانش را بخوان. نمی دانم اسم کتابش همین بود یا نه اما یک سری دیوانه گان داشت اسمش..تاریخ دیوانگی شاید. یک همچین چیزی...کشتیِ جنون؟ نمیدانم. هیچ وقت نخواندم و فکر نمی کنم بخواهم بخوانم. امشب به ذهنم رسید: میشل فوکو. به زخم روی انگشت شستم نگاه می کنم. به لازانیا فکر می کنم..که توی فر است برای بچه ها. باز تکرار می کنم میشل فوکو. دلم پاستیل موزی می خواهد حالا...بعد خستگی می آید سراغم. میشل فوکو..من میشل فوکو را نمی شناسم ..من مشعل فُگر را می شناسم که نزدیک خانه ی پدرم دکه داشت. اسمش مِشعَل بود..همه چیزش توی آفتاب خشک و سفت می شد. آدامس ها، بسکوئیت ها..برای همین به اش می گفتند فُگر. یعنی نحسی یا گدا. حالا می رود مسجد...و هنوز لقبش فُگر هست. دخترش را به برادرم پیشنهاد داده. برای ازدواج و این ها. برادرم می خندید که دختر مشعل فُگر رو بگیرم؟ -ابو بسکوت الیابس. یعنی بسکوت ِخشک فروش. دختر را دید ه ام..عبا(چادر عربی) به سر..بد نیست. کمی تپل تر از

برچسب: نویسنده: رها میرزایی تاريخ: چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت: 11:23

امروز دلم خلاف می خواد. باید برم یه خلاف بکنم اما نمی دونم چی جوری..سیگار و چیزای دیگه که دیگه خلاف نیست. بچه تو قنداق می خوره آب داغ و پشتش سیگار می کشه و قلپ قلپ چیز میز می ده پایین. پس چی؟ زید؟ حوصله ندارم. هم شوهر دارم، هم کسی رو دوست ندارم اُ وقتی کسی رو دوست ندارم حوصله ندارم برم باش زید بشم و برم دیدنش یا چی..چَت مَت؟ اینم همین طور.. تلفنی حرف زدن با جنس مخالف؟ رو موودش نیستم. برای حرف زدن با جنس مخالف چند گزینه لازمه: دوسش داشته باشی که ندارم دلت بخواد در مورد کتاب و اینا حرف بزنی که دلم نمی خواد حرف بزنم در این مورد امروز در مورد موسیقی یا خاطرات یا چی..اونم همین طور بخوای اذیتش کنی یا فحشش بدی..اونم نمی خوام.. پس چی؟ می خوام چیزای هیجان انگیز فرارکُنی داشته باشم امروز...اما وقتی به آدم هایی که هستن نگا می کنم خمیازه ام میاد..سیگار ندارم اُ کسی نمی ره برام بخره.. سال هم بز شده. بش می گم به نظرت طلاق بگیریم یه مدت ...بعد باز زن و شوهر شیم..؟ می گه نه تو طلاق بگیری دیگه نمیای زنم بشی..خو بابا شاید اصلا برعکس شد...تو دیگه من رو نخواستی... - نه من اگه شده به خاطر غذاهات می خوامت.

برچسب: هاي هم قسمه ونصيب,اغنيه هاي هم قسمه ونصيب, نویسنده: رها میرزایی تاريخ: چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت: 11:23

امروز زیاد حوصله ندارم. نمی دونم چرا. ناهار نپختم. بچه ها ناهار مدرسه خورده بودن. خودم تن ماهی سرد خوردم..خواستم بجوشونم حال نداشتم.. رفتم تو روشویی حموم دس و روم رو بشورم یه سوسک نی نی پرید رو انگشت بزرگه ی پام..حال نداشتم بکشمش. فقط پروندمش سمت چاه حمام..دوباره اومد رو پام و از ساقم رفت بالا...امروز رو موود کشتار نیستم...فقط با همون ساق رفتم تا چاه حمام پریدم تو هوا تا افتاد و بش هم گفتم بیاد باز، ممکنه بکشمش...نمی دونم فهمید یا نه ولی نیومد. به سال زنگ زدم و بش گفتم بام مهربون باشه امروز حوصله ندارم. گفت ابوعلی پیششه(راننده) و نمی تونه مهربون باشه. اما به من گفت سالاری. خو من نمی خوام سالار باشم امروز.

برچسب: در مورد سوسک,در مورد سوسک ها,تحقیق در مورد سوسک, نویسنده: رها میرزایی تاريخ: چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت: 11:23

از وقت های خوب روز و کلا زندگیم....وقتیه که تو تخت خنک زیر لحاف خنک غلت می زنم و مجبور نیستم بلند شم. چون زنِ سال هستم نه دختر مامان و بابام...لحاف خنننننننننکککککککککککک... بعد نانا ظهر میاد با بوسه هاش... - ماما بیا به بابا بگیم گربه بخره...همون که تو دوس داشتی.. - نمی خره..برو بذار بخوابم باز.. - ماما تو گربه امی..میاد زیر لحافم..من به بابا گفتم آنجلو گربه داره بابا گف آنجلو که نمی خواد نماز بخونه دورش می کنم.... - خو باشه بخرید... با خنده می گه: گربه ها بچه هاشون رو می زنن...گربه باید نرم و چاق باشه ..مثل مامانا... می گم برو بذار بخوابم... یه ترانه اختراع کرده: امی بزونه و آنه گلو...ولک من مادرتم..بهشت زیر پامه اُ بم می گی بزون؟ صدگ مَتستحین. خو چرا؟ -مامانم گربه اس و من گِلو. باید به مادرم بگمش...میخنده.. من اتفاقا خوشمم نمیاد بم می گن گربه. سال ئ بچه هاش....چون دیدم گربه ها چه کارای کثیفی برای تمیز کردن خودشون می کنن. من به این تمیزی...روزی دوبار می رم حموم بابا. هزار بار هم دشویی. گربه ها همه اش کارای بی تربیتی و کثیف می کنن. اصلا روم نمیاد بگم چی. باید برم دیگه. بوربا.

برچسب: خرید گربه وحشی,خرید گربه و سگ,خرید گربه وارداتی, نویسنده: رها میرزایی تاريخ: چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت: 11:23

دارم لباس پهن می کنم رو طناب تو حیاط..که بوسی عین جن احضار شده سر می رسه.. از رو دیوار نگام می کنه..زل زده بم. چی می خواد..بابا برو بخواب تو هم بدتر از من شب زنده داری که...مرد نداری بخواد شب پیشش بخوابی؟ بش گفتم: ها بوسی؟ چته؟ می گن جن دارین شما...چیزی نمی گه..شکمش رو نگاه می کنم...حامله اس باز. - لا والا نتی ما بیچ جنی یا بوسی ...بیچ دوده. این رو می گم و تالاپی می پره اون ور حیاط. معنیش : - نه والا جن نداری تو بوسی..کِرم داری.

برچسب: الدوده الجنه, نویسنده: رها میرزایی تاريخ: چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت: 11:23

امروز یادستم قدیما شلواری سال رو پام می کردم.

چقدر مگه لاغر بودم؟

عَجب.

یادستم: یه فعل الکی پلکی. مثلا یادم اومد یا به یاد آوردم. از اینا.

برچسب: نویسنده: رها میرزایی تاريخ: چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت: 11:23

عاشق شدم،نه عشق های امروزی،عاشق دوستی شدم که هرگز مرا ندید،کسی که من برایش مهم نبودم. او هرگز مرا ندید،مرا نشنید،وجودم را حس نکرد. او هرگز نفهمید که خیالش همیشه در ذهنم جاریست. او هرگز نفهمید چقدر بودنش برایم با ارزش است وفکر رفتنش هم دیوانه ام میکند. او هرگز نفهمید چرا نمیتوانم خیالش را از سرم بیرون کنم. او نفهمید که هر صفحه ی دفتر خاطراتم،لبریز از گفته هاییست که هرگز به او نگفته ام. او نفهمید که او را وقتی حواسش به من نیست،می نگرم و قربان صدقه اش میروم. او نفهمید چقدر او را با بدی و خوبی هایش دوست دارم.

برچسب: نویسنده: رها میرزایی تاريخ: چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت: 11:23

نیا باران زمین جای قشنگی نیست؛ من از جنس زمینم خوب میدانم، که:دریا، جد تو؛ ماهی بیچاره را در تور ماهیگیر گم کرده... نیا باران زمین جای قشنگی نیست؛ من از جنس زمینم خوب میدانم، که:گل در عقد زنبور است، اما یک طرف سودای بلبل؛ یک طرف بال و پر پروانه را هم دوست میدارد... نیا باران زمین جای قشنگی نیست؛ من از جنس زمینم، خوب میدانم، که:اینجا جمعه بازار است و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه میدادند... نیا باران زمین جای قشنگی نیست؛ من از جنس زمینم خوب میدانم، که:دریا، جد تو؛ ماهی بیچاره را در تور ماهیگیر گم کرده... نیا باران زمین جای قشنگی نیست؛ من از جنس زمینم خوب میدانم، که:گل در عقد زنبور است، اما یک طرف سودای بلبل؛ یک طرف بال و پر پروانه را هم دوست میدارد... نیا باران زمین جای قشنگی نیست؛ من از جنس زمینم، خوب میدانم، که:اینجا جمعه بازار است و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه میدادند... نیا باران زمین جای قشنگی نیست؛ من از جنس زمینم خوب میدانم: در اینجا قدر مردم را به زر اندازه میگیرند... نیا باران پشیمان میشوی از آمدن؛ زمین جای قشن

برچسب: نیا باران زمین جای قشنگی نیست,نيا باران عاشقانه اش نكن,نیا باران, نویسنده: رها میرزایی تاريخ: چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت: 11:23

حواست به من بوده و هست اما یه وقت ها حواسم ازت پرت میشه با این که تو خورشید و دادی به دنیا یه وقتایی سردم ولی نه همیشه مثل کوه پشت منی هر دقیقه به جز تو کسی تکیه گاهم نبوده تو بالاتر از قله های زمینی به تو فکر کردن شبیه صعوده همین که حواست به من هست خوبه همین خوبه که تو منو دوست داری همه میرن از زندگیه من اما محاله تو یک روز تنهام بزاری روزایی که از زندگی سیر میشم میشینم یه گوشه به یادت میوفتم تو میدونی که چی گذشته به حالم من از حس و حالم به هیشکی نگفتم کی میدونه که چه قدر گریه کردم فقط چشم تو اشک چشمامو دیده حواست به من بوده و هست اما یه وقت ها حواسم ازت پرت میشه با این که تو خورشید و دادی به دنیا یه وقتایی سردم ولی نه همیشه مثل کوه پشت منی هر دقیقه به جز تو کسی تکیه گاهم نبوده تو بالاتر از قله های زمینی به تو فکر کردن شبیه صعوده همین که حواست به من هست خوبه همین خوبه که تو منو دوست داری همه میرن از زندگیه من اما محاله تو یک روز تنهام بزاری روزایی که از زندگی سیر میشم میشینم یه گوشه به یادت میوفتم تو میدونی که چی گذشته به حالم من از حس و حالم به هیشکی ن

برچسب: حواست به من بود و هست,حواست به من نیست,حواست به منم باشه, نویسنده: رها میرزایی تاريخ: چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت: 11:23

بارون میاد،نم نم و یه دست رومانتیک نیست، به درد این نمی خوره دست عشق نکبتتو بگیری ببریش یه گوری یه عنی بخورین...

تند و شرشر و شدید هم نیست که آدم دلش بگیره یا بشه توش در حالی که بارون و اشک رو صورتت قاطی شده یه احمقو ترک کنی و زار بزنی بابت حماقتت...

از صبح داره بارون میاد، دونه هاش پراکنده اس،همراه باد...یه جوریه،آدم دلش میسوزه براش،هیچ حس خاصی ایجاد نمیکنه،مثل منه،تخــمیه ... ببخشید.

برچسب: نویسنده: رها میرزایی تاريخ: چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت: 11:23

زندگی همین چرندیاته شهرزاد...

زندگی همینه،بچسب بهش...

زندگی آدمان، زندگی خوردنه، زندگی ریدنه، زندگی بیخوابیه، زندگی خنده اس، زندگی گریه اس، زندگی درده، زندگی مردنه...

از آدما نرو شهرزاد، از آدما نرو...

خودتو تنها نکن،خودتو از تنهایی نکن...

شهرزاد، شهرزاد،شهرزاد...آخ لعنت بهت شهرزاد... بمیر دیگه ..

برچسب: زندگی همینه,زندگی همینه دیگه,زندگی همینه نامرده, نویسنده: رها میرزایی تاريخ: چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت: 11:23

تمام روزهای گذشته احساس می کردم توی جایی می افتم...غرق می شوم...سر می خورم...سنگین..انگار هر چه بیشتر می افتادم..و فرو می رفتم..دستم به در و دیوار جایی که درش می افتادم می گرفت و چیزهایی از اطراف به من آویزان می شد ...اضافه می شد به حجمم...و سنگین تر می افتادم. حرفم نیامد. نمی آمد. حالا هم نمی آید. امروز مجبور کردم خودم را به نوشتن. دیروز به خودم آمدم و دیدم کتاب ها را چیدم دورم توی حیاط..بدنم سمت کبریت متمایل بود...این طور زبان بدنم را می فهمم...حتی وقتی کمی سمت طرفی متمایل است می دانم چه اش است...کبریت توی آب چکان بالای کابینت توی حیاط است... به اش فکر نمی کردم، اما می دانستم که آن جا هست...بدنم ناخودآگاه طرفش برمی گشت. ته اش؟ نیاز به سوزاندن. چرا کتاب؟ خب معلوم است: دانش. اگر نمی خواندم خوش بخت تر بودم...مثل بعضی خواهرها..و زن های فامیل که واقعا در جای واقعی شان قرار دارند. من توی جای خودم نیستم و گرنه در دنیای اطراف همه چیز سر جای خودش است. حتی سال که خودش دوست دارد در جایی باشد که هست. بخوابد و دست پخت حاج خانم را بخورد..مرغ و ماهی....و هر چند وقت یک بار دست پخت خانم را توی یقه

برچسب: نویسنده: رها میرزایی تاريخ: چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت: 11:23

نشسته بودند گوشه ای روبروی کارون..کارونی که این روزها عرب ها با لباس عربی و لرها با لباس لری مقوا دست می گیرند و به زبان محلی روی مقواها می نویسند آبش را نبرید و از این شعارها.سیگار اِسی سبز می کشید زن و مرد بهمن. گوشی زن گُلی یا حلو امنین الله جابک می خواند. از ناظم الغزالی. سرد بود. سرد شده بود. مرد با زن از لزوم نوشتن می گفت. این که باید بنویسد. باید بلد باشد مدیریت کند. باید بتواند..و تازه اگر هم نتواند خودش را ملامت نکند.آدم هایی مثل او و زن با آن گذشته ی مشترک چه توقع سختی از خود دارند و چقدر سنگ دلند نسبت به خودشان...هی ملامت ..هی سرزنش خود..هی..فقط کس دیگری را بگذار توی آن گذشته و بعد برو سر قبرش.ببین اصلا زنده می ماند؟..چرا زن نمی خواهد باور کند که در نوع خود بهترین است. زن فاصله را نگه داشته بود ..به فاصله ی یک زیرانداز..که دو روزنامه بودکه مرد رویش نشسته بود...زن روی سویی شرتش نشسته بود ... از مرد دورتر ... اگر مرد را دوست داشت یا بین شان رابطه ای عاشقانه بود نه دوستانه آن فاصله را رد می کرد و تمام تلاشش این می شد که فاصله ای نباشد و نماند.زن خریدهای تازه اش را نشان داد. فاک

برچسب: نویسنده: رها میرزایی تاريخ: چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت: 11:23

نشسته بودم روی تخت.درز باز شده ی پاچه ی شلوار سبزآبیِ مدرسه ی نانا را می دوختم. باز شده بود. سعی می کردم زیگزاگ های یک دست و کوچولو بزنم که دیده نشود.کجا اولین باز زیگزاگ یاد گرفتم؟ چهارم دبستان. پیشِ مُلایه مَکیه. که قرآن و خیاطی به بچه lrm;ها یاد می داد. پیردختر اشرافی ایی بود که به اشرافِ عرب کوتِ الشیخ خرمشهر می رسید نسبش. یک جور شیخ زاده گی و مکنت داشت. همان سال ها لباس های دکولته یا بند ضربه دری می پوشید با کفش های پاشنه دار ...قرآن که می خواست یاد بدهد به بچه های جنگ زده شال نازک حریری می انداخت روی سرش و من را می فرستاد برایش وینستون قرمز بخرم.زنی بود آن جا به فامیل شیرازی اولین بار که رفتم. گفته بود این زیگزاگ برای لباس های خیلی گرونه. لباس های سه هزارتومانی. لابد سه هزار تومان خیلی بوده آن وقت ها. من تصوری از سه هزارتومان نداشتم مثل حالا که تصوری از خیلی چیزها ندارم..سرویس های چند میلیونی و میلیاردی و حرف های این طوری...که مثلا رقمش خیلی خیلی بالا می رود و اهمیتش را از یک جایی به بعد برایم از دست می دهد چون به من مربوط نمی شود.آن روزها سه هزار تومان و چیزهایی که دیگران در م

برچسب: نویسنده: رها میرزایی تاريخ: چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت: 11:23

سرش روی دستم بود. کمی طول کشید که بیشتر ببینمش. اولش فقط نگاهش می کردم. بود؛ وجود نداشت. موهایش که زبر و سیاه و خشک بودند. دماغ و دهانش که جنوبی بودند. جزئیات چهره ی لاغرش.پیشانی اش روی پشت دستم. صورتش را بلند می کرد به من نگاه می کرد که با یک دست درز باز شده ی آن یکی پاچه را می دوختم..پدرخوانده ی یک را می دیدم هم. رسیده بود آن جا که دوست دارم . وقتی پدرخوانده با دخترش می رقصد. روزِ عروسی. نگاه می کردم.خاموشش کرد.- به من نگاه کن. نگاهش کردم. حتی چشم هایم را مالیدم که خوب و بهتر ببینمش. بود..یک حجم. یک جسم لاغر. همان همیشگی که ممکن بود روزی نباشد، یعنی در واقع، حتما روزی نخواهد بود و من همه ی این قهر و گریه و فلان و بهمان ها را به یاد نخواهم آورد و برای خوبی هایش گریه خواهم کرد.اما همین بود. جسمی که در تو ترس از دست دادن را تحریک می کرد. باید به مردنش، نبودنش فکر می کردی که شفقت درونت تحریک شود و نخواهی مثلا تف غلیظی پرت کنی توی صورتش و با کف بزنی توی سینه اش بگویی گم شو.که اصلا همچین خشمی هم نداشتم. همچین کاری ازم ساخته نبود. گشتم تا دلیلی برای عصبانیت پیدا کنم و نبود.آدمی از من می خوا

برچسب: نویسنده: رها میرزایی تاريخ: چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت: 11:23

نانا ظهر با گریه آمد. یعنی داشتم لیوان زنجبیل و دارچینم را می خوردم که صدای گریه شنیدم. ندویدم ببینم چی شده. همان جا که بودم ماندم تا پدرش در را باز کرد و با چشم و ابرو گفت که دنبالش را نگیرم. بن هم خودش را انداخت وسط که ببیند چی شده و بعدا برای نانا دست بگیرد و اذیتش کند که با تشر پدرش عقب نشست. در این مورد ناراحت نبودم که بن را دور کرده. چون بن موجود موذی و زیر زیری ای هم هست. یک جوری نانا را تحت سلطه ی خودش می گیرد و نانا همیشه نگران قضاوت و نظر بن هست در مورد خودش.بن عقب نشست یعنی برگشت توی اتاقش و می دانستم نرفته. پدرش هم. رفت دید دم در ایستاده. فرستادش عقب تر و نانانیامد. سال نزدیک تر شد.یک جرعه دارچین زنجبیل خوردم.- مثل این که خودش رو خیس کرده.توی دلم گفتم همین؟ و خنده ام گرفت. خوب فکر می کردم افتاده یا چیزی.- وقتی رفتم تو کلاس دیدم خانم شون بغلش کرده. خانم بابایی داره طی می کشه و ناظم شون هم دست می کشه روی سرش. اوضاع کلی تغییر کرده. وقتی من دوم دبستان سر زنگ ریاضی از ترس خانم نامی در خودم شاشیدم بعدش به خاطر آن شاش که از پای تخته تا نیمکت اول جاری شده بود کتک خوردم..این تازه غی

برچسب: نویسنده: رها میرزایی تاريخ: چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت: 11:23

شب بود که سال شروع کرد تعریف کردن که به نظرش نانا زنگ آخر خودش را خیس کرده. گفت که یاد آن داستان دوم دبستان من افتاده که برایش گفته بودم زمانی و چقدر جالب که مادر و دختر هر دو خود را خیس کرده بودند.خوب خودم هم دستشویی نَروی قهاری هستم و بودم در نوع خودم.برای خودش حرف می زد و من به جلو نگاه می کردم. خودش می گفت،می خندید، حدس هایش را رو می کردو...بعد یادش آمد که ای وای نکند نانا بیدار است.رفت و صدای نانا آمد:چرا داشتی در مورد من حرف می زدی و به من می خنیدی بابا؟ مِن و مِن سال هم: نه بابامن فقط داشتم..داشتم. -نانا بیا. صدایش کردم. آمد.- تو کلاس شاشیدی؟ تمام ایده های روانشناسانه و تربیتی سال پر کشید. یا چشم های گرد و غیرمنتظره به هر دومان نگاه کرد. -آره. -خوب کردی. نانا خندید. -جدی می گم. ولی برو دستشویی. اگه نمی ری صبح برو. اگه نمی ری آب نخور تو مدرسه یا آبمیوه و شیر. اگه می خوری و جیشت اومد، جیش کن.خندید. -منم وقتی دوم دبستان بودم جیش کردم. خندید. متعجبانه. -تازه بعد از جیش هم.. ادای مشت و لگدهایی درآوردم که در واقعیت اصلا به خنده داری اجرایم نبودند. اما آن طور با لب و لوچه ی کج و چشم ه

برچسب: نویسنده: رها میرزایی تاريخ: چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت: 11:22

خانه را که تمیز می کنم انگار در و دیوارش به من نزدیک تر می شود. گرمای امنیت آور بازوانش را دور خودم حس می کنم.خانه را تمیز می کنم و به چیز دیگری فکر نمی کنم.
همیشه تمیزی و تمیز کردن را دوست داشته ام.
همیشه آماده ام جایی را تمیز کنم. بچینم. جارو کنم. گردش را بگیرم.
احساس می کنم روح جاها را می توانم بتکانم..سبکش کنم و خوشبو.

برچسب: نویسنده: رها میرزایی تاريخ: چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت: 11:22

صفحه بندی